تعهد

مریدی بود که سالهای سالیان، در خدمت به سرحد جان، استادش را می‌ستود و بجز گل بر وی نمی‌گفت و در کنارش حرکتی به گستاخی نمی‌کرد و بی‌رخصت وی تکانی نمی‌خورد.
شب و روز به استادش گیر همی داد که ای فاضل، ای جانم به قربان تورا، ای بهترین، ای محور زمین و زمان، ای رابط من و خدا، تعهد را بر من بنما، و استادش جواب می‌داد که تو را تحمل آن نیست!
و همچنان از مرید اصرار که آنرا به بهای جان می‌آموزم و از استاد انکار که تو اینکاره نیستی.
تا آنکه یک روز استاد را صبر به سر آمد و گفت هر آنچه می‌گویم بی چون و چرا می‌بایست انجام دهی آیا توانی؟ و مرید با اشتیاق جواب داد آری.
پس مرید را فرمود تا قایقی تهیه و وسط دریاچه‌ای برفتند.
پس استاد مرید را گفت خود را در اختیار من بگذار و از هر آنچه می‌کنم سر پیچی مکن که بی علت نیست و مرید گفت ای به قربان تو جانم، مگر تا کنون چنین نبوده؟ سمعا و طاعتا. پس استاد سر مرید بگرفت و در آب فرو کرد و همچنان بر این امر مداومت داشت به قوه‌ی بازو.
مرید دقایقی منتظر بود و چون نفس به آخر رسید شروع به تقلا نمود و استاد همچنان وی را رها نمی‌کرد تا مرید را مرگ به چشم آمد و به مشت و لگد و جفتک استاد را از خود دور ساخت و چون به بالا بیامد هر چه فحش از مادر و خواهر و عمه تا جد و آباد بلد بود نثار استاد کرد که آخر ای فلان و فلان، این چه قصدیست که در من نموده‌ای؟ و این چه رسم آموزش است که سازی و ای چنان و آی چنان، مگر تو را عقل از سر پریده است؟ و شکوه مفصل نمود.
پس از لختی سکوت استاد چنین گفت: این تعهد است!
مرید گفت آخر ای مادر به خطا! این چه تعهدیست؟
و استاد فرمود تعهد تو به زنده ماندن است که عیان بر تو نمودم و این گونه تعهد را هیچ خلل و عذر و بهانه‌ای نیست!

/ 0 نظر / 19 بازدید