تعهد
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ 

مریدی بود که سالهای سالیان، در خدمت به سرحد جان، استادش را می‌ستود و بجز گل بر وی نمی‌گفت و در کنارش حرکتی به گستاخی نمی‌کرد و بی‌رخصت وی تکانی نمی‌خورد.
شب و روز به استادش گیر همی داد که ای فاضل، ای جانم به قربان تورا، ای بهترین، ای محور زمین و زمان، ای رابط من و خدا، تعهد را بر من بنما، و استادش جواب می‌داد که تو را تحمل آن نیست!
و همچنان از مرید اصرار که آنرا به بهای جان می‌آموزم و از استاد انکار که تو اینکاره نیستی.
تا آنکه یک روز استاد را صبر به سر آمد و گفت هر آنچه می‌گویم بی چون و چرا می‌بایست انجام دهی آیا توانی؟ و مرید با اشتیاق جواب داد آری.
پس مرید را فرمود تا قایقی تهیه و وسط دریاچه‌ای برفتند.
پس استاد مرید را گفت خود را در اختیار من بگذار و از هر آنچه می‌کنم سر پیچی مکن که بی علت نیست و مرید گفت ای به قربان تو جانم، مگر تا کنون چنین نبوده؟ سمعا و طاعتا. پس استاد سر مرید بگرفت و در آب فرو کرد و همچنان بر این امر مداومت داشت به قوه‌ی بازو.
مرید دقایقی منتظر بود و چون نفس به آخر رسید شروع به تقلا نمود و استاد همچنان وی را رها نمی‌کرد تا مرید را مرگ به چشم آمد و به مشت و لگد و جفتک استاد را از خود دور ساخت و چون به بالا بیامد هر چه فحش از مادر و خواهر و عمه تا جد و آباد بلد بود نثار استاد کرد که آخر ای فلان و فلان، این چه قصدیست که در من نموده‌ای؟ و این چه رسم آموزش است که سازی و ای چنان و آی چنان، مگر تو را عقل از سر پریده است؟ و شکوه مفصل نمود.
پس از لختی سکوت استاد چنین گفت: این تعهد است!
مرید گفت آخر ای مادر به خطا! این چه تعهدیست؟
و استاد فرمود تعهد تو به زنده ماندن است که عیان بر تو نمودم و این گونه تعهد را هیچ خلل و عذر و بهانه‌ای نیست!


کلمات کلیدی: منتخب
 
اسم من
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ 

فکر نمی‌کنم خیلیایی که میان تو این وبلاگ بگن که اسم واقعی من رایان هست، درسته اسم من همونطور که پیش خودتون می‌گین عبدالرضایی، عبدالغفاری، غلامحسنی، خیلی دیگه شیک باشه امیرحسینی، امیر علی‌ای و از این حرفاس، خب تو کشور شیعه اونم از نوع راستینش دنیا اومدیم و بابا مامان معتقد به اهل بیتع و اسلام ناب و صد البته ما هم ارادت داریم شدید.
ولی آیا راستی راستی این سیستم اسم گذاری نباید عوض شه؟ منظورم فقط این نیست که آیا نمیتونیم ایرانیه مسلمون باشیم به جای مسلمون عرب؟ آیا یه آلمانی نمی‌تونه هانس بمونه و مسلمون شه؟ و حتما باید اسمشو هم بکنه محمد؟
منظورم تو اینه که آیا علاقه‌ی پدر و مادر رو باید حتما بچه هم داشته باشه؟ مذهبی نکنین بحث رو موضوع کاملا اجتماعیه. اعتقاد مذهبی هر کسی به نظر من بین خودشه و خداش. منظور من کاملا روی اسم هست. آیا بچه بزرگ شه و علاقه‌ای به اسم نداشته باشه بازم تمام عمر باید بشنوه؟ زهرش می‌شه بدبخت که! یا این بچه‌های بدبختی که بابا ننشون از رو اعتقاد (و صد البته با ارزش) اسمشون رو گذاشتن غلامرضا و دوستاشون مثل سیاههای تاتر صداشون میکنن غلومی! چه گناهی کردن؟ آیا ...
حالا اینو میخام بگم: که بد نیست قانونی تصویب بشه که بچه که به سن قانونی می‌رسه و همونطور که تا عکس به شناسنامه‌ش نزنه هویت نداره، بتونه اسمی رو که خودش دوست داره انتخاب کنه. مگه اسم خودش نیست؟ می‌تونه حفظ کنه و یا عوض کنه ولی موضوع اینه که خودش انتخاب کنه نه کس دیگه‌ای، حتی پدر و مادرش.
آره منم تو این سن اسم ایرانی رایان رو برا خودم انتخاب میکنم و این هست داستان اسم من!

× امیدوارم زوجهای جوونی که بچه دار می‌شن با انتخاب اسم ایرانی هویت خودشون رو حفظ کنن و مسلمون باشن و نه عرب. بابا ایرانی اگه هستیم خب ایرانی باشیم دیگه!


کلمات کلیدی: شخصی
 
خوشه
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ 

مریدی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:"به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته باش که نمی‌توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
مرید به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟" و مرید با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو می‌رفتم، خوشه‌های پرپشت‌تر می‌دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت‌ترین، تا انتهای گندمزار رفتم."
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"

مرید پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد جواب داد که: "به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی‌توانی به عقب برگردی!"
مرید رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"


کلمات کلیدی: منتخب